نوعی ديگر

به موز ها هم دیگه نمی شه اعتماد کرد
خدا رو شکر توش پوچ نیست !
◊◊◊◊◊
الآن بیش از 50 روزه که قرمه سبزی نخوردم
دلم بدحوری غرمه سبزی می خواد !!!
امشب يک سر شوق و شورم ...
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
ازشادی پرگیرم که رسم به فلک
سرودهستی خوانم دربرحوروملک
درآسمانهاغوغافکنم
سبو بریزم ساغرشکنم
با ماه و پروین سخنی گویم
از روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها
می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لبها
نغمه ای بر لبها
قلب تو شاعری است
حس می کنم
که دانه ای در زمین زمستانیم
و می دانم که بهار خواهد آمد
و جوانه های من خواهد شکفت ،
و زندگی کوچکی که در من خفته است
آن زمان که فرا خوانده شود
بر سطح زمین جاری خواهد شد
سکوت دردناک است
ولی در سکوت بسیاری از چیز ها شکل می گیرند ،
ما باید منتظر باشیم
و تماشا کنیم ...
(جبران خلیل جبران)
§§§§§§§§§§
باز هم سکوت می کنم ، شاید آرام شوم !
راستی دارم میرم يک جايی که هواش مثل خودم بهاری هست
جایی که آسمونش اين روزا بدجوری داره بغضشو خالی می کنه .
بهش حسوديم می شه چون هر وقت و هر کجا که بخواد می باره !
ولی من فقط تو خلوتم و برای خودم ... !
خلاصه امسال کلی با بهار همرنگ شدم. (شايدم بهار با من همرنگ شده .)
بر چهره گل نسيم نوروز خوش است

بی شک روح در این فصل زاده است
و نخستین بار عشق در این روز سر زده است
و نخستین بار ، آفتاب در نخستین نوروز طلوع کرده است
و زمان با وی آغاز شده است .
( دکتر علی شریعتی )
بغض ....خشم ....فرياد
X عکس موجود نمی باشد X
بنی آدم اعضای یک پیکند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آور روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار
X عکس موجود نمی باشد X
هرچی دیشب به حال این مردم گریه کردم !
امروز به خاطر داشتن چنین مردم خوبی به خودم افتخار کردم .
امروز در تمامی ميادين و پايگاه های انتقال خون غوغايی به پا بود .
باور نمی شد اين کوه جلو چشمام کمک های مردمی است !
حالا نوبت وبلاگ نويس هاست !
اگه کمک می کنيد پيغام بگذاريد .
X عکس موجود نمی باشد X
اگر 20000 نفر کشته و زخمی فاجه نیست .
پس فاجعه یعنی چی ؟
X عکس موجود نمی باشد X
X عکس موجود نمی باشد X
اگر 60% خرابی یک شهر فاجه نیست .
پس فاجعه یعنی چی ؟
X عکس موجود نمی باشد X
X عکس موجود نمی باشد X
X عکس موجود نمی باشد X
من نمی دونم چه اصراری هست که این موضوع را سیاسی کنیم ؟
الآن مردم هموطن ما در بم بیشتر به محبت و کمک ما احتیاج دارند تا قضاوت عجولانه !
X عکس موجود نمی باشد X
از دیشب همینطور آمبولانس ها از مهرآباد به سمت بیمارستان ها در حرکتند !
X عکس موجود نمی باشد X
خيلی ديشب دوست داشتم برم خون بدم . ولی حيف که از لحاظ سنی مشکل دارم .
X عکس موجود نمی باشد X
و اما دزد ....
ما استباه نمی کنیم صرفا می آموزیم !
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
◄ برداشت اول ►

در آسانسور باز شد . و من طبق ممول رفتم جلو تا سلام کنم .
فرید : سلاااااااااااااا-آ-آ-آ-آ م . خشکم زد .
مامان دستش شیکسته بود . حالا هم آویزون گردنش بود .
هم ناراحت شدم . همانکه خندم گرفته بودم . مونده بودم چی کار کنم !
مامان اومد جلو و من هم با حالت انیجوری گفتم چی شده ؟ ؟
خندش گرفت .
من هم دوزاریم افتاد . آخه مامان امسال 1 واحد تربیت بدنی داره و اونروز هم کلاس داشته که از شانس بدش زمین سر یوده و زمین خوردن مامان هم همانا و دشت شکستنش همانا !
حالا هم که دکتر گفته باید 2 هفته تو گچ باشه و آقا فرید هم فعلا شده کدبانو خونه
!!
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
◄ برداشت دوم ►

حدود ساعت 4 بود . در اطاقم باز شد . مامان اومد تو .
گفت فرید نمی دونی گوشی تلفن کجاست ؟
گفتم نه . مگه تو هال نیست !؟
مامان : نه . (بعد با اضطرابی که تو چشاش مشهود گفت فرید بیا ببین اینجا رو .)
من خواب خواب بودم ولی بلند شدم !
خونه ما توری هست که از هال 1 راهرو میره سمت اطاق خوابا و از دم این راهرو آشپزخونه تا حدودی پیداست ! (کسایی که رفتن آپادانا منظورمو خوب میدونن)
باورم نمی شد کیف های مامان (هم دانشگاه و هم کیف بیرونش) پخش شده بود وسط آشپزخونه . دیگه کاملا خواب از سرم پریده بود . اصلا نمی تونستم اون فکری که مامانم می کرد رو بکنم . ولی درست بود . کم کم جراتم بیشتر شد . رفتم جلو . بله خودش بود . دزد
هم ترس داشتم
, هم اینکه نمی دونستم هنوز تو خونه هست یا نه
. و هم اینکه چون بابا خونه نبود مجبور بودم نقش مرد ها رو بازی کنم (بعدا می گم بابا اون شب کجا بوده) . پس مجبور شدم به ترسم غلبه کنم (نگین دزد که ترس نداره . اگه تو اون موقعیت بودین احتمالا ... ) . با بابا تماس گرفتیم دیدیم تازه رسیده دم در خونه ! جریان رو گفتیم و اون هم رفت پشت ساختمون رو گشتن ! منم شروع کردم چراغ ها رو روشن کردن و کم کم مطمئن شدم این فرد نه چندان محترم دیگه خونه تشریف ندارن . تو همون فاصله هم با موبایل (تلفن همراه) با پلیس 110 تماس گرفتیم . و اون ها هم خودشون رو رسوندن . بابا هم اومد خونه . هنوز درست نمی دونستیم چی بردن . به پلیس تا اومدیم بگیم چی شده . خودش متوجه شد . ولی دزدی خیلی عجیبی بود
. چون که این آقای دزد تا همون راهرو که گفته بودم اومده بود و حتی وارد اطاق ها هم نشده بود . چون حداقل اگه تو اطاق من میومد . حدود 300 تومن می تونست کاسب باشه ! مامان هم فکر کرده بوده که بابا اومده و هیچی نگفته ولی بعد چند دقیقه که می بینه صدا ها قطع شده می ره و میبینه که ... و خدا رو شکر که مامان لحظه ای که اون طرف اومده بوده بلند نشده بوده !.
کیف های مامان هم که پخش شده بود اون وسط همه چیزش بود . ساعت و حتی شناسنامه (که به قول این پلیس فقط 30000 تومن شناسنامه می ارزه .) اون وسط افتاده بود . گوشی قبلی بابا هم که سیم کارت نداشت رو میز آشپزخونه بود و کفش های من هم رو جعبه شیرینی !
ولی از یک چیز دیگه هم خبری نبود و اون گوشی تلفن بود . اگه می گم دزدی جالبی بود . چون حتی این آقا Base این دستگاه رو هم نبرده بود و فقط گوشی رو برده بود . تا اینجا زیاد ناراحت نبودم . پلیس هم صورت حلسه کرد و رفت !
حدود ساعت 5:30 بود که ی چرت نصفه نیمه زدم و ساعت 6 از خواب پا شدم ! وقتی که آماده شدم واسه رفتن . تصمیم گرفتم به پشت خونمون هم سری بزنم چون تقریبا هوا هم روشن تر شده بود ! وقتی به پشت ساختمون رسیدم شاخ در آوردم . کیف پول مامان رو زمین بود . کارت های اون تو هم ی ور افتاده بود ولی خبری از پول نبود ! کیف رو برداشتم و رفتم مدرسه .
صبح تو مدرسه هم ناراحت بودم هم خوشحال . ناراحت از دزدی و خوشحال از اینکه بلایی سرمون نیومده و همینکه کلی داشتم به این دزدی مسخره می خندیدم !
سر کلاس فیزیک نشسته بودم و معلم داشت تست حل می کرد و من هم تو خیالاتم عین کارآگاه ها داشتم همه چیز رو مرور می کردم
آخه خیلی مسخره بود این نوع دزدی . یهو مغزم وایساد . برگشتم . دوباره به همون چیز قبلی فکر کردم . بله ! درست بود . گوشه هال حد فاصل بین در ورودی و آشپزخونه نسبت به دیشب که داشتم می رفتم بخوابم 1 تغییری کرده بود ولی نمی دونستم چی
. تا اینکه متوجه شدم ! ما همسایمون همون روز مهمونی داشت (موضوع مهمونی رو هم می گم بعدا) و دوربین فیلمبرداری رو از ما گرفته بودن تا بتونن از مهمونیشون فیلم بگیرن ! من همیشه عادت داشتم دوربین رو شبا می ذاشتم تو اتاق خودم . ولی اون شب وقتی از بغلش رد شدم . ی نگاه بهش انداختم و گفتم نمی خواد . این همه وقت بردم هیچی نشود . بذار باشه صبح ورش می دارم
و اونو همونجا ولش کردم . بله این جتاب محترم دوربین رو هم با خودش برده بوده . تقریبا دیگه تا زنگ هیچی از درس نفهمیدم . تا زنگ خورد به مامان رنگ زدم و همه چیز رو گفتم . اون بنده خدا هم بد جوری جا خورد !
حالا هم منتظر تماس پليسيم !
این داستان ها رو گفتم به چند دلیل :
اول اینکه بدونید چه قدر حالم بد هست و الآن هم به زور این متن رو نوشتم چون اصلا حوصله ندارم .
فرض کنید جای مامان بودید :
5شنبه دوستتون فوت می شه !
4 روز بعد یعنی سه شنبه هفته بعدش دست مادرتون می شکنه !
4 روز بعد یعنی شنبه هفته بعدش دزد می یاد خونتون !
و همون روز خبر دیگه ای می شنوین که البته جا نداره تو این وبلاگ مطرح بشه !
و از همه جالبتر پدر خانواده رو هم به زور می بینیدش !
پس یکم بابت دیر کردم عذر می خوام . ولی از این به بعد هر 2 روز یکبار یا هر روز سعی می کنم 1 هایکو بنویسم !
دوما اینکه سعی می کنم بابت چیز هایی که رفته ناراحت نباشم . به قول دوستم پول عین چرک کف دست می مونه . من تنها ناراحتیم این هست که اگه اون دزد اونقدر ناشی نبود الآن چه بلایی سر من و خونوادم اومده بود !
مرگ گاهی ریحان می چیند !

نهراسیم از مرگ !
مرگ پایان کبوتر نسیت
مرگ وارونه بک زنجیر نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته , به ما می نگرد
و همه می دانیم :
ریه های خوشبختی پر اکسیژن مرگ است !
§§§§§§§§§§
ساعت 6 بعد از ظهر بود . دیدم صدای گریه می یاد . رفتم پشت پنجره ! مخم سوت کشید .
ی حجله با چراغ های قرمز ! تمام جوون های شهرک جمع شده بودن . از دوستم پرسیدم کیه , چی شده ؟
گفت : امیر خسرو . خشکم زد . آخه تصورش سخت بود , ی جوون 22 ساله با اون قد و هیکل . باورم نمی شد هنوزم !
گفتم چرا ؟ گفت تو ی سانحه تصادف !!
درسته ! امیر خسرو از پیش ما رفته بود . و باورش برای من عذاب آور بود . هنوز هم باورم نمیشه ! ولی باید قبول کنم . دیگه امیر خسرو بین ما نسیت !
امیر بعد از این که دچار سانحه شده بود . 3 روز می ره تو کما و ...
مادرش همون شب از بوشهر برگشت (آخه امیر اونجا دچار سانحه شده بود ) . هیچ چیز بدتر از دیدن غم یک مادر نیست که بچه اش تو بغلش ....
امیر جان روحت شاد .
(حقیقتا نمی تونم بیشتر از این ادامه بدم چون نه خودم توانش رو دارم و نه می خوام کسی ناراحت بشه !)
و اما ... + يار دبستانی و ضد حال با کمی پسر شجاع
راه با پیمودنش ساخته می شود .
( قابل توجه کنکوری ها !!)
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
یار دبستانی من , با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما , بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو , رو تن این تخنه سیاه
ترکه بیداد و ستم , مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما , هرز تموم علفاش
خوب اگه خوب , بد اگه بد , مرده دل های آدماش
دست من و تو باید این , پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو , درد ما رو چاره کنه
بیست و هشتمین ترانه زنده یاد فریدون فروغی و تیتراژ فیلم ( از فریاد تا ترور) ساخته منصور تهرانی .
ترانه یار دبستانی من , ترانه ای است که بسیار زود در بین دانشجویان معروف شد .
منصور تهرانی این آهنگ حماسی رو با حال و هوای انقلابی نوشت و قرار شد توسط فریدون فروغی برای تیتراژ اول فیلمش خونده بشه .
فروغی هم با صدای خاص خود بیست و هشتمین ترانه اش رو خوند و به پایان رسوند .
بعد از مدتی به منصور تهرانی خبر می رسه که نباید صدای فروغی روی این آهنگ باشه و اون اجازه گذاشتن و اجرای این ترانه رو با صدای فریدون فروغی نداره .
تهرانی هم به ناچار این ترانه رو به عهده جمشید جم و جم هم این ترانه رو اجرا می کند . و فروغی هم بعد از اجرای این ترانه به نوعی منوع الصدا می شود .
این هم اطلاعات مربوط به این شعر و ترانه قشنگ !!!
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
امروزی بد جوری ضد حال خوردیم
. امتحان دیفرانسیل داشتیم و تقریبا کسی , چیزی نخونده بود .
40 دقیقه از وقت کلاس باقی مونده بود و بعدش هم قرار بود بریم طبقه بالا , چون مدیر می خواست برامون صحبت کنه !
معلم دیفرانسیل هم از این موضوع بی خبر بود و وقتی هم متوجه شد اصلا توجه نکرد و رفت برگه های امتحان رو بیاره
!!!!
ی لحظه همه موندیم . خدایا چی کار کنیم . من که شیرجه زدم تو جزوه و شروع کردم به خوندن
(جون خودم چه خوندنیا . جزوه ها من رو نگاه می کردن و من هم بچه ها رو !)
دیدم همه به 1 چیز واحد فکر می کنن
و همه ساعت کلاس رو نشونه رفتن
. واقعا هم تو اون شرایط بهترین کار بود . تندی در کلاس رو بستیم . یکی وایساد دم در . یکی هم تندی ی صندلی گذاشت زیر پاشو ساعت رو از رو دیوار کشیدیم پایین و اون رو 20 دقیقه کشیدیم جلو !!! و دلمون خوش بود مثلا وقت تنگ و معلم امتحان نمی گیره . چون می گفتیم 30 تا تست رو نمی شه 20 دقیقه ای زد.
معلم اومد ولی چیزی نفهمید و شروع کرد برگه ها رو پخش کردن
. هر چی هم گفتبم آقا وقت نیست گوشش بدهکار نبود . این جا بود که تقریبا 50% از بچه ها بد جوری ضد حال خوردن
. خلاصه با مشارکت گروهی و مشورت موفق شدیم تقریبا تمام تست ها رو با هم بزنیم
و در آخر هم موقع تصحیح که به دست خودمون بود , متوجه شدیم چه قدر تفاهم داریم و اکثرا سوال ها رو مثل هم زده بودیم و جالب تر اینکه من نمی دونم این کاظم قلمچی از کجا دست بچه های ما رو نگاه کرده بود . چون اونم همین هارو زده بود. البته معلوم بود امتحان زیاد جدی نیست و برای همین خودمون تصحِح کردیم . بعد هم که به معلم فهموندیم که ساعت جلو هست با بی اعتنایی کامل بدجوری سر خوردمون کرد و اگه جا داشت 10% دیگه هم اینجا ضد حال می خورديم که اونوقت جمعش می شد 110% . امتحان جدی نبود (آخه این معلم صبح ساعت رو اشتباه دیده بود و فکر کرده بود دیرش ده و سریع خودش رو می رسونه که باعث می شه سوال های اصلی رو جا بذاره و تو همون مدرسه از کتاب قلمچی تست در بیاره و بعد هم می فهمه 1 ساعت زود اومده !) آخر زنگ هم معلم برای اینکه حالم همرو بگیره برگه ها رو جمع نکرد و گفت هفته دیگه امتحان تشریح و دیگه اینجا بود که 50% دیگه از بچه ها ضد حال نوش جان فرموده
و همه دست از پا دراز تر رفتیم که به سخنان مدیر عزیز گوش جان فرا دهیم
. البته بگم این معلم یکی از بهترین معلم های دیفرانسیل هست . فقط ...
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
راستی 1 سوال مهم :
اگه پسر شجاع نبود , به پدر پسر شجاع چی می گفتن ؟
و اما ... + مدرسه شهيد رجايی + رئيس جمهور ۲
یار دبستانی من , با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما , بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو , رو تن این تخنه سیاه
ترکه بیداد و ستم , مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما , هرز تموم علفاش
خوب اگه خوب , بد اگه بد , مرده دل های آدماش
دست من و تو باید این , پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو , درد ما رو چاره کنه
می دونید که این شعر از کیه ؟ (تو نوشته بعدی شاعرش رو معرفی می کنم !)
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
سلام !
تا اونجا گفتم که سر و کله 2 تا ماشین پیدا شد .
روش نوشته
بود صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران . ولی !!! اینا که حفاظت امنیت هستن با
آرم سپاه
بعد رفتنشون کاشف به عمل اومد
که آقایون حفاظت امنیت هستن و این ماشین , برای شنود
استفاده می شه !!
بعد هم
ماشین دوم که کمی بزرگتر از اولی بود . اومد و صاف جلو در مدرسه پارک کرد . این
دگیه آخرش بود . در دو طرف ماشین باز شد
که یک دستگاه X-Ray توش بود. تمام
گلدون های مدرسه از زیر این دستگاه رد شدند . بعد هم که ما رو اجازه دادن بریم داخل
ساختمون البته بدون موبایل !
بعد هم که مسئولین وزارت اطلاعات اومدن و به گفته شاهدان عینی ! مسئولین حفاظت امنیت شب رو هم اونجا خوابیدن !
فردا صبح (اول مهر) دم در مدرسه !
بعد از
اینکه صبح ساعت 5:30 از خواب بیدار شدم . ساعت 5:45 از در زدم بیرن . اینقدر خلوت
بود . شک کردم نکونه تعطیل باشیم
به هر حال به راهم ادامه دادم
. ساعت 6 دم در مدرسه با صحنه عجیبی مواجه شدم . جلو مدرسه رو با داربست و برزنت
بستن و همه بچه ها بیرونن . همه از دیدن من تو اون حالت یکه خوردن . چون تا حالا من
شلوار پارچه ای تو مدرسه نپوشیده بودم یعنی خیلی کم می پوشم و موهام رو هم نسبت به
سال پیش زیاد کوتاه کردم . (گرچه هنوز بلند بود و به لطف ... یکم مرتب شد !) بعد
شروع کردن دانش آموزان رو از رو لیست چک کردن و راه دادن و نیس من خیلی معروف بودم
به عنوان اولین نفر مجوز عبور رو دریافت کردم . از در مدرسه که وارد شدم . ما رو از
زیر دستگاه و کیف من رو هم خوشبختانه از زیر X-Ray رد کردن
و اجازه دادن بیارم تو ولی کیف بقیه رو جمع کردن و بهشون شماره دادن و بیمار مدرسه
تو 1 ماشین گذاشتن . 1 ماشین صدا و سیما هم اضافه شده بود یعنی مجموعا 2 تا ماشین !
من تقریبا
قلب اول و دوم یکی شده بود و هر دو تاش کفه پام بود
.
ولی چه می شد کرد . خودم کردم که لعنت بر خودم باد . خلاصه یکم با جو آشنا
شدم . با مسئولینی که می شناختم سلام علیکی کردم که باعث شد یکم نرمال تر بشم (من
سر جریان خوارزمی با خیلی هاشون آشنا شدم) بعد بچه ها به صف شدن . البته من رفتم
قاطی معلم ها نشستم . قرآن تموم شد و ....
این آقا ... کو ؟
- بله . بله !
- کوشی بیا نوبت تو هست .
-چشم .( از اینجا به بعد دیگه درست یادم نیست )
به سرعت برق و باد رفتم پشت تریبون . بسم الله الرحمن الرحیم . الهی ! (این متن مخلوطی بود از الهی نامه و متن معلم عزیز و دوست داشتنیم آقای صادقی که از طرف مدرسه دادن من بخونم . می شد گفت یک جور تحمیدیه بود ) تا اینکه متن تموم شد و به دنبالش صلوات جمعیت . واقعا باورم نمی شد . من قبلا وقتی هل می کردم صدام می لرزید ولی اینبار اصلا . فیلمش رو 10 بار دیدم . خودم تعجب کردم . واقعا خدا کمک کرد . نمی گم نمی تونستم , باور کنید به خودم اطمینان داشتم , جلو جمعیت می تونم ولی وقتی رئیس جمهور مملکتت جلوت وایساده و 3 تا دوربین صدا و سیما جلوت هست که دارن از 2 کانال مستقیما پخس می کنن خوب یک ذره هلم کرد !
بعد متن رو
گرفتن و من رفتم به سراغ آقای خاتمی . اینجا ها به زور یادم می یاد . دست دادم و رو
بوسی کردیم
و بعد پرسید چندمم و چند تا چیز
دیگه و به دنبالش تشکر من . من که وزیر رو اصلا حواسم بهش نبود با اشاره آقای خاتمی
و یا مدیرمنون فهمیدم وزیر آموزش و پرورش هست که گفتم ممنوم آقای حاجی ! بعد هم به
رسم یاد بود آقای خاتمی یک هدیه نا قابل ....
بعد هم خداحافظی کردیم و اومدم سر صف ! واقعا آخرین اول مهرم . زیباترین بود . البته بعد هم اخبار جوانه ها اومد سراغم ولی به درخواست خودم و لطف اونها مصاحبه پخش نشد !
این داستان روز اول مهر من بود گرچه من خیلی چیزا رو حذف کردم و بعدا می گم و اگه می بینید الانم زیاد شده به خاطر این هست که نمی خوام الکی کشش بدم . گرچه من با این مدرسه زاید داستان دارم !
§§§§§§§§§§
چند نکته :
اول اینکه آقا پیمان نمی دونم کی هستی و چی کاره ای و باور کن تا حالا وبلاگت رو ندیدم ولی می خوام بدونی همه ما موظفیم احترام طرف مقابل رو حفظ کنیم و این یعنی حقوق متقابل شهروندی . خاتمی رئیس جمهور این مملکت هست با رای 20000000 آدم . خارج واسه ی نفر دوم کلی تشکیلات دارن چه برسه به رئیس جمهور مملکت . بر عکس بقیه افراد وبلاگ نویس که خیلی بهشون علاقه دارم (با هر نوع عقیده ای ) ولی اگه این جا رو با مکانی برای تخلیه روحی خودت اشتباه گرفتی , لطف کن و دیگه به اینجا سر نزن .
من بازدیدکنندگانم کم نیست . من فقط counter پرشین بلاگم که IP رو محاسبه می کنه عدد 5000 رو نشون می ده . اصلا هم واسم این آمار مهم نیست و نمی خوام مطرح کنم . ولی من ترجیح می دم همین تعداد دوست کمم رو داشته باشم ولی احترام بقیه تو وبلاگم حفظ بشه !
دوم اینکه من قصدم از طرح این مسئله اولا خودنمایی به قول بعضی از دوستان نبود . چون حتی محمد که پسر خام هست هم اون روز خبر نداشت و بعدا فهمید . و بعدشم اینکه عمرا غلط بکنم بگم صدام خوبه (چونه خاله سوسکه دچار بیماریه روحی شده بود ) . فقط خواستم بگم تا با بعضی چیزا بیشتر آشنا بشیم .
و اما ... + مدرسه شهيد رجايی + رئيس جمهور
یار دبستانی من , با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما , بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو , رو تن این تخنه سیاه
ترکه بیداد و ستم , مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما , هرز تموم علفاش
خوب اگه خوب , بد اگه بد , مرده دل های آدماش
دست من و تو باید این , پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو , درد ما رو چاره کنه
می دونید که این شعر از کیه ؟
(تو نوشته بعدی شاعرش رو معرفی می کنم !)
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
1شنبه سر ناهار :
- فرید تلفن با تو کار داره . 
- الو(صدا آشنا بود البته از رو شماره فهمیدم از مدرسه زنگ زدن) , اااا سلام آقای ... خوب هستین شما ؟ (معاونت پرورشی مدرسه)
- آقا فرید می تونی بیای مدرسه ؟
- واسه ی چی ؟ آخه من تازه از سفر اومدم . الانم دارم ناهار می خورم . بعدشم تمام تنم درد می کونه !!
- آقا فرید , آقای ... (مدیر مدرسه) گفته حتما باید بیای کارت درایم .
- آخه چه کاری هست ؟ نمی شه فردا بیام ؟؟ 
- ببین 1 متن هست باید واسه سه شنبه سر صف بخونی !!! 
- اه , حالا نمی شه یکی دیگه بخونه . مهم نیست که !
- نه , آخه آقای مدیر گفته باید بیای . امسال برنامه ویژه داریم (او او او . اینا همیشه برنامشون ویژست منم جدی نگرفتم )
ببین آقا فرید واسه سه شنبه آقای خاتمی داره میاد اینجا زنگ مهر رو بزنه . و تو هم باید این متن رو بخونی 
- آخه چیزه . یعنی ... . باشه فردا اول وقت می یام اونجا . ولی حالا نمی شه یکی دیگه رو انتخاب کنبد . 
- نه ! اگه امروز می یومدی بهتر بود ولی باشه فردا بیا .
فردا ساعت 11 فرید در مدرسه :
- سلام ! (اول فکر کردم شوخی کرده ولی معلوم بود ی خبر هایی هست )
مسئولین حفاظت امنیت ریاست جمهوری + ماشین صدا و سیما و یک ماشین منصوب به صدا و سیما که در موردش توضیح می دم !
تمام کلاس ها و کمد ها رو از طبقه چهارم گشتن و اگر احیانا کمدی کلیدی نداشت درش رو شکستن تا توشو بیبنن .
بعد هم تمام در ها و کلاس ها پلمپ شد و دم پله های همکف نشستن تا کسی بالا نره . بعدش سر و کله 2 تا ماشین پیدا شد .
(بقیه اش رو فردا می نویسم !)
و اما ... آزادی
لذت ترانه ی آزادی است
اما آزادی نيست .
شکفتن خواهش های شماست
اما ميوه ی آن ها نسيت .
ژرفايی است که بلندا را فرا می خواند
اما خود نه ژرف است و نه بلند .
در قفس مانده ای است که به پرواز در می آيد
اما فضای فرو بسته نيست .
آری , به راستی لذت ترانه ی آزادی است .
و من آرزو می کنم که شما آن را از ته دل بسراييد .
اما نمی خواهم که در اين سرايش دل خود را ببازيد .
جبران خلیل جبران
☼☼☼☼☼☼☼
واقعا آزادی چیست ؟
آزاد کیه ؟
و اما ...

میان اقیانوس پرنده و نهنگی به دام عشق هم افتادند .
نهنگ گفت : تو اما در اقیانوس زنده نخواهی ماند
و پرنده گفت : تو نیز پرواز نخواهی آموخت .
گوش کن اما
اقیانوس با اشک پر شده است و دریا گه گاه آینه می شود
در صافی لحظه ها
همیشه پرنده ای در موج است
و نهنگی در ماه
تو تنها آغوشت را بگشا و منتظر بمان
من به تو خواهم پیوست
وما هرگز
به دام زمان باز نخواهیم گشت ...
تام ویتس
از آلبوم Alice 2002
₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪
سلام !
اولا جشنواره خیلی عالی بود . آدم اصلا نمی تونست فکرش رو بکنه که در این سطح برگزار می شه .
ایمیل همشونم رو گرفتم و وب سایت یکی شونم تا چند وقت دیگه معرفی می کنم .
از زرشک من و سارا هم ممنونم که من رو به یاد ندارن . منتظر عکس من (برای شناسایی) و کپی شناسنامم (برای سن) باشید !!!!!
خدمت تابو عزیز هم عرض کنم . بله مریم و مردآویج که در تالار سنگلچ هست رو هم دیدم . خیلی قشنگه !
از داداشی هم بابت جواب قسنگش ممنونم .
و هرکس که سوخت...خود عشق ديه اوست
اگه می شد چی می شد ؟ اگه مثلا یکم سلیقه داشتیم . یا اینکه بهتر بلد بودیم خرج کنیم . آخه این به اصطلاح جشنواره گل محلات چی بود ؟ گلفروشی دم خونمون قشنگتر هست !
و اما ...
هرکس عشق را جستجو کند , آن را می یابد .
و هرکس آن را یافت , آن را می شناسد .
و هرکس آن را شناخت , آن را عاشق می شود .
و هر کس آن را عاشق شود , عشق بدان عاشق می شود.
و هرکس عشق بدان عاشق شد , می سوزد !
₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪
این گوشه ای از دیالوگ تئاتر در مصر برف نمی بارد هست .
تئاتر قشنگی هست ولی اگه واقعا وقت دارین من توصیه می کنم به جای دیدن این تئاتر , يک سر به فرهنگ سرای نیاوران بزنین . چرا که الآن اونجا جشنواره جهانی سنتور در حل برگزاری هست . البته من وصف دیشبش رو شنیدم و خودم امشب می رم !
ایران , هند , بلغارستان , سوئیس , یونان , مجارستان , بلاروس , اسلواکی و چین تو این جشنواره شرکت کردن .
از 10 تا 13 شهریور . ساعت 20 . فرهنگ سرای نیاوران !
و اما قرار + نون اضافه !
باز هم :
وقتي با انگشت كسي را نشان مي كنيم ، به ياد داشته باشيم كه 3 انگشت ديگر به طرف خودمان بر گشته اند .
§§§§§§§§§§
سلام !
اولا که جای همه اون هایی که نیومده بودند خالی بود . به خصوص این دفعه که من هم تشریف داشتم
.
بعدش هم خدمت شریفتون عرض کنم . من کی باشم که بخوام کسی رو نقد کنم . پس فقط یک کم مشروح قرار رو می گم .
ساعت 8:45 بود که به بازار صفویه رسیدم !
حدود نیم ساعت واسه خودم تو مرکز تجاری سایه گشتم .
و برگشتم که این 3 تفنگدار رو دیدم . ![]()
(چون کودکم و شمارش بلد نیستم خودتون زحمتش رو بکشید . )
اکبر , شهاب و علیرضا (پسرمعمولی تقلبی و اصلی و سه تار )
شهاب : همون اول شهاب ما رو نمک گیر کرد تا ساکت بشینم سر جام و آخر سر هم تو وبلاگش نوشت : (نی نی کوچولوی جمع بود و صداش هم در نيومد!) واقعا راست می گه چون اصولا و اساسا من آدم کم حرفی هستم
باور ندارید از محمد (حرف هایی از دل زمانه ) بپرسید !
اکبر : فوق العاده آدم ساکت و دوست داشتنی بود . (انصافا این باید باشه پسر معمولی اصلی )
علیرضا خان : آدم فوق العاده جالب . یک روز از مرگ می نوبسه یک روز از ازدواج . من نفهمیدم ربط این ها به 3تار چی هست ؟؟؟ ![]()
خانم کشاورزی اصلی , آقا مهرداد , محمود و علی : انصافا دستشون درد نکنه بابت ترتیب دادن این قرار ها . فقط اگه می شه از دفعه ی دیگه بقیه هم (خودمو می گما ) بیشتر مشارکت داشته باشن !!
خانم کشاورزی تقلبی و بچه شون : من فقط در موردشون از محمد شنیده بودم . و خوشبختانه با حضورشون تونستن یکی دوره کودک یاری فشرده واسه جمع برگزار کنند . البته من سر بچه محمد امتحان خودمو پس دادم .
تاریخ شفاهی : کشتی هاش غرق شده بود . این بشر یک نفر هست و 60 تا وبلاگ می نویسه و اندازه هر 60 تا هم در امر خوردن مشارکت داره .
آبجی کوچیکه و داداشی : این ابشار 60 نفر هستن و یک وبلاگ می نویسن و هر کدام 60/1 افراد دیگه می خورن .
حرف هایی از دل زمانه : بودن یا نیودن مسئله این است !
کافی بلاگ آقا پارسا : چی بگم هر چی بگم از خوبی هات کم گفتم . بی تو از شادی و با تو همش از غم گفتم !!! (البته ابنجوری هم نبودا !!)
سختیه زندگی در این سنین : اگه سختی زندگی آدم رو اینجوری می کنه . همون بهتر که خوشی نباشه .
کلانتر وبلاگستان : بهش می یومد کلانتر بشه ولی نشد که بشه .
سربازی من : دقیقه 90 تازه من رو شناخت
تابو : این هم همینطور
ساره : من نمی دونم چه جوری هاست . بعض ها نماینده می فرستن . بعد نمایندشون با ی اسم تقلبی می یاد و فقط هم
. بیشتر به مامور های FBI شباهت داشت کاراش . ![]()
آهنگ شرق : اصولا اگر از پادگان و مناطق ممنوعه عکس بندازی می گیرنت و اساسا چون اگر در موردشون بنویسی اقدامی ضد منافع ملی انجام دادی . پس ....
رختکن خاطرات : زیبای خفته ![]()
کوه یخ : اولا تولدش مبارک . دوما قول می دم سال دیگه براش کادو ... شوکوپارس یخرم ولی باور کنید اونقدر ها هم شهاب بد می گه نبود فقط چون زیاد تو راه بود .... ![]()
اتاقی از آن خود و شهر فرنگ و برجک و ترانه های کامیابی و زرشک من و dark moon هم حضور به هم رسانیدند .
از همه افرادی که در جمع بودن :
اولا عذر می خواهی می کنم .
ثانیا اگر اسمشون جا افتاده
باز هم عذر خواهی می کنم و می خوام که به من بگم تا اسمشون رو بنویسنم .
ثالثا برای اینکه زیادی خوشم نیاد می خوام در مورد من هر چی دوست داشتید بنویسید .
برای خوندن مشروح قبلی به این جا سر بزنید .
₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪
نمی خواستم در مورد فوتبال بنویسم ولی باور کنبد این 8-2 نمی ذاره ..... .
و اما ...
بسياری از مردم لايه نقره را در انتظار طلا از دست می دهند .
₪₪₪₪₪₪
اميدوارم فردا همه رو ببينم !
بعدشم اينکه من فردا کسی رو نقد نمی کنم . چون بعدش می رم جايی و تا شب نيستم !
و اما ...
رفتم عشق را بيابم , خود را گم کردم .
و اما مادر !!!
مادر تابلوي آفريدگار است .
پيکاسو
₪₪₪₪₪₪
روز مادر بر تمامی مادران مبارک بود .
به خصوص مادر گل خودم !!!! 
و اما ... + درد و درمان و وصل و هجران
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که ممکن است از بین برود .
§§§§§§§§§§
سلام !
نظرتون درباره جمله بالا چی هست ؟ اگه 1 بار برین فرودگاه استقبال و بعدش هم برین بدرقه همه چیز رو درک می کنین .
ما امسال 10 بار رفتیم و قرار بریم فرودگاه
. این فرودگاه آدم رو ياد اشک ها و لبخند ها ميندازه .
این طرف همه خوشحال هستن
. ولی اون یکی طرف .... ![]()
راستش رو بخواین دیشب کلی ما این ور فرودگاه بودیم و کلی هم ... . ![]()
تازه این اولش هست 2-3 بار دیگه هم باید برم . ولی واقعا سخت هست آدم بخواد بره بدرقه عزیز ترین افراد زندگیش .
من اصولا جلو مسافر گریه نمی کنم (ولی بعدش !!) . اصلا از گریه پشت مسافر بدم می یاد . ولی نمی دونم چرا هر بار بعد از اینکه مسافر می ره . همه فرودگاه دارن منو نگاه می کنن . این بار که دیگه خیلی جالب بود . ی لحظه سرم رو بلند کردم . دیدم ...
₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪
آقا این فامیل دور فامیل ما . رفته قبر خریده 2 نبش اکازیون 3 طبقه . فکر می کنین چند ؟؟؟ 24 میلیون نا قابل ![]()
من هم مدل سنگ قبرم رو معلوم کردم ! هم شعر روشو (رفتی و نوشتی که از دوری من ملالی نسیت ...)
ولی دیدم فعلا به صرفه نیست بمیرم . من نمی دونم این مردن اینقدر ارزشمند شده ؟ به نظرم زنده موندن صرفش بیشتر هست ! (قابل توجه سه تار)
₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪
زندگی کنکور عزیز !
انصافا اگه تونستید واسه این کنکوری ها هم دعا کنید . بنده خدا ها واقعا گناه دارن !
البته این دانشگاه آزاد که شده تجارت خونه آزاد . آخه جدیدا متوجه شدن می شه از طریق فروش سوالات هم پول در آورد !
ولی خدا سایه بقیه شونو کم نکونه .
من اگه وقت کردم این خاله سوسکه
به همراه خواهرش رو هم دعا کنم . شما هم اگه تونستيد براشون دعا کنيد !
₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪
این بخش آهنگ هم راه افتاد و قصد دارم هر 4 شنبه عوضش کنم .
و اما غرور !
به انسان ها اعتماد کنید , آنان با شما صادق خواهند بود .
با آنان رفتار بزرگوارانه داشته باشید , ایشان خودشان را بزرگ نشان خواهند داد .
₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪
سلام !
تا حالا شده غرورتون رو بشکونین ؟ اصلا غرور چی هست ؟ این رو بهش فکر کردین ؟
من دیروز این کارو کردم . مثل آب خوردن ! خیلی راحت . ولی عجیب واسه من لذت بخش بود . من هم عصبانی بودم , هم دوست داشتم همه چیز تموم بشه ! حالا دیگه کسی فکر نمی کنه من مقصرم . دیگه چیزی نیست که اون گوشه قلبم مونده باشه . من رفتم تا دیگه نگن فرید ....
ولی باز هم بزرگ شدم ! از دیروز می شه گفت 3 کیلومتر راه رفتم و ی فعلی صرف کردن به اسم فکر کردن !
دیگه تصمیم گرفتم فقط کسی رو دوست داشته باشم که بدونم دوستم داره , دیگه واسه کسی می میرم که بدونم واسم طب می کنم ! دیگه ... .
دیگه می خوام دور خودم ی خط گونده قرمز بکشم . ی در کوچک بذارم و آدم هایی که دلشون بزرگ هست رو راه بدم . می دونم چون سنم کم هست و احساسی فکر می کنم ولی می خوام فعلا خودم ضرر نکنم .
ولی ی خواهش دارم از همتون , هیچ وقت کینه از کسی به دل نگیرین . حتی اگه دشمنتونم دیدید طوری رفتار کنید که اگه پس فردا خواستین تو روی هم دیگر هم نگاه کنید باز هم روتون بشه ! انوقت دیگه حسرت نمی خورید !!
و اما ... + ايران ...
یک بار به مترسکی گفتم : لابد داز ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای .
گفت : لذت ترساندن عمیق و پایدار است , من از آن خسته نمی شوم .
دمی اندیشیدم و گفتم : درست است ; چون که من هم مزه ی این لذت را چشیده ام .
گفت : فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند .
آنگاه من از پیش او رفتم , و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من .
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد .
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می شازند .
₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪
جای همه خالی . روز سه شنبه رفتم استادیم . ایران قهرمان شد . همین آدم هایی که 1 ربع قبل از بازی داد می زدند ایران چی کارش می کنه ؟ حالا فریاد ایران چی کارش کرده ! سر داده بودند . ایران قهرمان شد در روزی که ضعیف ترین بازی را انجام داد ولی به حق قهرمان شد . من زیاد اهل استادیوم نیستم ولی فوتسال یک چیز دیگه است .(البته هیچ وقت جای والیبال رو نمی گیره .) دارم سعی می کنم وقتم رو تنظیم کنم مسابقات جهانی والیبال هم برم . و امیدوارم باز هم بتونم بگم : ایران قهرمان شد !
